"حرفی نداری قبل مردن بزنی؟"
خندید و با پشت دستش خون را از صورتش پاک کرد.
"حرف که زیاده، با سوال چطوری؟چقدر تند میتونی بدوی؟"
مات نگاهش کرد.
دستش را که بالا آورد، چشم هایش گرد شد.
"چون که میدونی، من اینجا یه نارنجک دارم که ضامنش رو کشیدم"
14پسند2نقد0
برای شرکت در گفتگوها و نشان دادن پسند، از اپلیکیشن فنجون استفاده کنید.
نقدها
واییی خیلی خوب بود
درخواست یک داستان جنایی اینجوری با یه فرندشیپ فان دارم. یکی بنویسهههه.