پلک زد.
سایهی روی دیوار یک قدم به او نزدیکتر شده بود و حالا در دوقدمی خودش بود.
با هر پلک سایه قد میکشید و به سمت او میخزید.
نباید دیگر پلک میزد. باید تحمل میکرد. چشمانش میسوختند. دو پلک بیشتر با تاریکی مطلق فاصله نداشت.
تنها دو پلک.
12پسند0نظر0
برای شرکت در گفتگوها و نشان دادن پسند، از اپلیکیشن فنجون استفاده کنید.