کمرش زیر بار مشکلات خمیده بود. رسما دولا شده بود. آنوقت دیگران به او چه بگویند خوب بود؟
«همت نما و کمر راست کن.»
پس دست به زانو زد، نفس صداداری کشید و کمر راست کرد. اما آن بالا بود که صدای تقی آمد و دوباره دولا شد...
این بار به عقب.
15پسند0نقد1
برای شرکت در گفتگوها و نشان دادن پسند، از اپلیکیشن فنجون استفاده کنید.
نقدها
هنوز نقدی ثبت نشده است
نقدهای این داستانک اینجا نمایش داده میشوند.