سر از آخرین صفحه از کتابش بلند کرد. نمیدانست کی آن لبخند روی لبانش شکل گرفته بود اما میدانست دنیا خوشرنگتر از قبل به نظر میرسد. اینها همه نشانه بودند. سرش را به سوی آسمان آبیتر بالا گرفت، جایی که فضلهی کفتری داشت با سرعت به سمت صورتش میآمد...
13پسند0نقد0
برای شرکت در گفتگوها و نشان دادن پسند، از اپلیکیشن فنجون استفاده کنید.
نقدها
هنوز نقدی ثبت نشده است
نقدهای این داستانک اینجا نمایش داده میشوند.