آرتوش؛
میدانید. از دوست داشتن بیزار بود، زمانی که پای منزلت یک غریبه در میان بود مانند اینکه سطل آب سرد رویش خالی کردهاند به خودش میآمد و به طنین زمستانی خود بازمیگشت، به نحوی که انگار زاده شده بود تا نگاهاش آخرین تیر و پوزخنداش خلاصی از آخرین تیر باشد.
2پسند0نظر0