حقیقت مانند آوار بر سر هیراد فرو میریزد.
چشمانش سیاهی میروند و دستش را به درخت کنارش میگیرد. کمرش خمیده میشود. نمیتواند این حجم از اندوه را، بر دوش بکشد.
و هنوز باور نمیکند که پسرش را کشتهاند.
تنها به بهای آزادی!
9پسند0نقد0
برای شرکت در گفتگوها و نشان دادن پسند، از اپلیکیشن فنجون استفاده کنید.
نقدها
هنوز نقدی ثبت نشده است
نقدهای این داستانک اینجا نمایش داده میشوند.