استخوانهایم دیگر توان وزن ماهیچههایم را ندارند. هیچ چیزحال خرابم را مداوا نمیکند.
لرزش در دستانم رخنه کرده. تنم یخبندانیست سرد و چشانم گلولههای برفی که از گرمای اضطراب، قطرهقطره بر چانهام میلغزند
و آبم میکنند...
8پسند0نقد0
برای شرکت در گفتگوها و نشان دادن پسند، از اپلیکیشن فنجون استفاده کنید.
نقدها
هنوز نقدی ثبت نشده است
نقدهای این داستانک اینجا نمایش داده میشوند.