پاییز بود. مرد روی نیمکت پارک، به برگهای ریخته خیره شد. یاد همسرش افتاد که کنارش نشسته بود و به خشخش برگها گوش میدادند. حالا تنها باد بود که خاطرهها را با خود میبرد. او ماند و سکوت.
4پسند0نقد1
برای شرکت در گفتگوها و نشان دادن پسند، از اپلیکیشن فنجون استفاده کنید.
نقدها
هنوز نقدی ثبت نشده است
نقدهای این داستانک اینجا نمایش داده میشوند.