چشمهایم دیگر نمیبارند، خستهاند از باریدنِ بیثمر. اشک هم در آخر مثل هر چیز دیگر، روزی تمام خواهد شد. و بغض، مثل تکهای شیشه در گلوی خاموشم جا خوش کرده. نفس میکشم، ولی هر دم، زخمِ تازهای ایجاد میشود و خونریزی میکند.
11پسند0نقد1
برای شرکت در گفتگوها و نشان دادن پسند، از اپلیکیشن فنجون استفاده کنید.
نقدها
هنوز نقدی ثبت نشده است
نقدهای این داستانک اینجا نمایش داده میشوند.