باران میبارید. سارا به عکس پدربزرگ نگاه کرد. یاد باغچههای شمعدانی و دستهای پُرچین او افتاد. حالا باغچه خالی بود و قلبش پر از خاطرههای پژمرده. باران ادامه داشت، اما گرمای نگاهش دیگر نبود. زمان، حتی یادگاریها را هم ربوده بود.
4پسند0نقد2
برای شرکت در گفتگوها و نشان دادن پسند، از اپلیکیشن فنجون استفاده کنید.
نقدها
هنوز نقدی ثبت نشده است
نقدهای این داستانک اینجا نمایش داده میشوند.