دستهایش بویِ پرتقال میداد البته نه مثل کسی که میوهای برای خوردن پیش میکشد، انگار تکهای از آفتاب را از شاخه چیده باشد و بیصدا گذاشته باشد رویِ دلت. پرتقالش عطرِ ظهرهای پاییزیِ دور را داشت؛ هوایی که از میان انگشتانش رد میشد بویِ صمیمیت میآورد