مریم ساعتو نگاه کرد. هنوز نیم ساعت تا رسیدن اتوبوس مونده بود. رو نیمکت فلزی نشست، کیفشو گذاشت کنار دستش. باد موهاشو بههم ریخته بود. گوشیشو درآورد، یه پیام ناتمامو باز کرد. بعد از مکث، شروع کرد به نوشتن.
12پسند5نقد0
برای شرکت در گفتگوها و نشان دادن پسند، از اپلیکیشن فنجون استفاده کنید.
نفس عمیقی کشید . قبل از ارسال پیام، بار دیگر نگاهی بهش انداخت :《 استاد ، تروخدا این ترم منو نندازید . جبران میکنم براتون .》 و ارسال کرد. همین کم مانده بود که منت این استاد را بکشد که به لطف پروردگار تکمیل شد . عجب روزگاری !
همیشه میدونستم که دیر میرسم برای همین خیلی ذوقزده نشدم،کار جدیدم اونقدرم مهم نبود که بخوام از دستش بدم،اره همینه همه چیز از وقتی بی اهمیت شد که فهمیدم خودم هم قراره توی صفحه ای از صفحات بی پایان تاریخ فراموش بشم
نقدها
نفس عمیقی کشید . قبل از ارسال پیام، بار دیگر نگاهی بهش انداخت :《 استاد ، تروخدا این ترم منو نندازید . جبران میکنم براتون .》 و ارسال کرد. همین کم مانده بود که منت این استاد را بکشد که به لطف پروردگار تکمیل شد . عجب روزگاری !
هیچ وقت نتوانست به چشمانش نگاه کند ، همیشه منتظر نگاه خیره ای از او بود .... اما زمانی که او خیره در چشمانش بود ، صورتش را چرخواند .
همیشه میدونستم که دیر میرسم برای همین خیلی ذوقزده نشدم،کار جدیدم اونقدرم مهم نبود که بخوام از دستش بدم،اره همینه همه چیز از وقتی بی اهمیت شد که فهمیدم خودم هم قراره توی صفحه ای از صفحات بی پایان تاریخ فراموش بشم
. درد شما را قـوی تر می کند . تـرس شما را شجاع تر می سازد . دلشکستگی شما را عاقل تر می کند . از گذشته تشکر کنید برای آینده ای بهتر ؛
. درد شما را قـوی تر می کند . تـرس شما را شجاع تر می سازد . دلشکستگی شما را عاقل تر می کند . از گذشته تشکر کنید برای آینده ای بهتر ؛