....
میدویدم ، میگریستم اما بدون صدا در امتداد سکوت، سایهها بغلَم میکردند؛ هر قطره اشک، نور امیدی میآفرید و قلبم در هر گام، کمی بیشتر به آرامش نزدیک میشد.
ساکت ، آرام ، بی دقدقه ... اما زخمی
واحمه داشتم ! این کار آرامم میکرد؟ لیوان را به لبانم چسباندم ، لرزش دستانم دلم را به درد آورد ، چشمانم را بستم و جرعه جرعه تمامش را سر کشیدم .
من فقط ترسیده بودم ... و فقط توانستم در خاموشی شب، قطره های اشکم را جمع کنم ...
چه کسی جواب دردهایم را میدهد چه کسی مرهم شب های تنهاییم میشود چه کسی جواب فریاد های خفه ام را میدهد پس عدل این دنیا کجاست؟
بوی عطرش سردی تنش لرزش شانه اش چشم های خمارش لب های شیرینش ضربان قلبش تمامش خاطره شد :)
یک ساعت از حرفایم گذشت و او تمامش را گوش داد ! اما وقتی چشم باز کردم جز دیوار ترک خورده و تابلوی خاکستری چیزی مخاطبم نبود
گفتم نبودت شکسته ام کرده خندید گفتم دیووانه ای چو مجنون شده ام قهقهه زد، اشک هایم چکید گفتم تمام سحر های نبودت برایت گریه کرده ام سرد نگاهم کرد ...
بهش میگفتم پناهم ... چون همیشه بهش پناه میبردم حتی از خودش .!
با شروع رعد و برق باران شدت گرفت دخترک جیغ زد و سمت پدرش دوید پسرک دوچرخه اش را به سمت پیاده رو راند پیرزن خودش را رساند به سایه بان یک مغازه و من تنها ماندم در میان خیابان ... جنگی میان فریاد های من و غرش رعد و برق آسمان.