آن خسی بی سر و پایی که به سیل افتاده
کسی که متون فاخر و درامی که مینویسید را تجربه کرده باشد، سپس متن های شما را بخواند قطعا خواهد خندید مگر میشود اینهمه آدم چنین درد هایی را کشیده باشند؟
_من به هرف کسی گوش نمیدم، هرکاریم که دلم بخواد میکنم، بنده کسی هم نیستم _پس بنده دلت هستی دوست من...
یکی از قانون های زندگی اینه هیچوقت نمیتونی بگی چیزی هست که تجربه نکرده باشی چه خوب و چه بد حالا ما همش دم از رنج بزنیم بازم چیز بدتری هست
یک خانه را سوزاندم دیگر خانه هایی که ساخته بودم را ندیدند...
اگر چیزی نمیدونید راستشو بگید الکی حرف بی دلیل نزنید آدم با نکرده ها بی اعتبار نمیشه..
به کسایی که توی بازیی که میدونن توش میبازن چی میگن؟ شجاع؟ یا احمق؟ یا...
باور نمیکنم! آن احساساتی که پشت ماسک شوخ طبعی برای دیگران فریاد میزدم هیچوقت شنیده نشد..
مقاومت بی فایدهست نویسندگان عزیز تا کی میخواهید با نوشتن آن حس های سرکوب شده و آن سایه های درونتان را ساکت و آرام نگه دارید؟! روزی میرسد که به نوشتن راضی نخواهند بود..
الو..... آره بریم نمیاد. بهش گفتم هوا بارونی و خنکه بیا بریم حدس بزن چی بهم گفت؟ گفت من خودم تو خونه ابرم و دارم میبارم.....
کم کم خسته میشویم، میپرسید از چه؟ از احساسات ساختگی، از لبخند های مصنوعی، از نقاب های زیبایی که پشت آنها فقط کودکانی بدخلق هستند که قد کشیده اند و نیاز به کمک دارند. گاهی حتی خسته از خودمان..