آن خسی بی سر و پایی که به سیل افتاده
الو..... آره بریم نمیاد. بهش گفتم هوا بارونی و خنکه بیا بریم حدس بزن چی بهم گفت؟ گفت من خودم تو خونه ابرم و دارم میبارم.....
کم کم خسته میشویم، میپرسید از چه؟ از احساسات ساختگی، از لبخند های مصنوعی، از نقاب های زیبایی که پشت آنها فقط کودکانی بدخلق هستند که قد کشیده اند و نیاز به کمک دارند. گاهی حتی خسته از خودمان..
من آدم دروغگویی نیستم فقط حاضرم دست به هر کاری بزنم تا ناراحتی تو نبینم
من معصوم نیستم دوست من، منم اشباه میکنم ولی با یه تفاوت! به طور ناخواسته ای اشتباهات من عظیم تر و پر سر و صدا تره..
یا با من هستید یا بر علیه من حالت سومی وجود نداره حداقل برای من...)
میگویند وقتی دردی داری به دنبال کسانی بگرد که مثل تو هستند، از هر جنسی، از هر قشری، از هر سنی دریغ که نه آنها میگویند و نه من در نهایت آنها بیخیال میشوند من هم خفه میشوم...
_داستان همه به خوبی و خوشی تمام شد، پس خودت چه میشوی قصه گو؟ +من؟ قصه گو قصه میگوید، قصه دوستانش را، شما ها را، به جز قصه عشقم ساحره سرخ، لااقل نه داستان واقعیاش را....
دوستا به هم دروغ نمیگن همین یه قانون بسه
اگر واقعا میخوای یک نفر رو بشناسی، ببین با زیردستاش چطوری رفتار میکنه نه با هم سطحهاش! مجرم در انتظار گیوتین
انتخاب ها و عمل هامون هستند که واقعا به ما نشون میدهند که نا کی هستیم نه استعدادها و قابلیت ها