کم خوراک شد نفهمیدن گفتن لابد چیز میز کنار غذا زیاد میخوره، دست و پاش شروع کرد به لرزیدن و تکون خوردن گفتن به خاطر کمبود آهن، ناخناشو می جوید گفتن لابد بلند شدن، موهاش ریزش پیدا کرد گفتن حتما به خاطر رسیدگی کمی هستش که داره خسته شد خسته بدون هیچ جونی تو بدنش افتاد یه گوشه زیر تمام حرفا خودشو دفن کرد یه پارچه هم کشید روی خودش رفت پایین پایین پایین تر از عمق تمام حرفای نگفتش گفتن عه پاشو دختر تنبلِ تن پرور حرف نزد سکوت کرد آروم بود زبونش لای تمام حرفای نگفته قفل شده و از اون پشت دست و پا میزد برای یه لحظه آزاد شدن، مغزش میگفت بزار برو اما دلش میگفت بمون کجا رو داری آخه کاری به کار کسی نداشت گفتن معلوم نیست چه مرگشه این دختر آخه نونش کمه آبش کمه؛ یه روزی هم میفته گوشه خونه جسدش بوی رویا میگیره بوی تمام آروزهایی که یه روز میخواست دیگه آرزو نباشن بوی عشقی رو خواهد گرفت که تا آخرش به همه همون نفهما داشت روحش بوی بهشتی رو خواهد گرفت که برای خودش ساخته بود و هیچ وقت بهش نرسید بعد میگن ای بابا آخرشم نفهمیدیم چش بود طفلی آره اونا صلاحشون به نفهمیدن بودن اونم صلاحش به نبودن به به عجب معامله دو طرفه قشنگی
گاهی اوقات برمدار زندگی می چرخیم و برای داشتن چیزهایی که دست ما نیست آنچنان تقلا میکنیم که در این راه تمامی وجود خود را به دست باد روانه میکنیم. زمانی که خستگی و حس حقارت بر همه جانمان رسوخ کرده و در حال حرکت دادن لاشه ی سنگین خود از روی زمین هستیم همان چیزی رخ میدهد که به یکباره تمام دنیایمان را از سیاهی درمی آورد همان لحظه که برای به دست آوردن زندگی تلاش میکنیم دنیایی به ما بخشیده میشود؛ دنیایی از جنس آزادی، دنیایی که رنگ و بو دارد، رنگ و بویی از جنس آغاز از جنس بودن و نبودن و آرامشی عمیق آرامشی که در یک وجب از زیر زمین و در یک فضای تاریک و آرام به تو بخشیده میشود،دنیایی از جنس رهایی از بند تمام چیزهایی که هرگز متعلق به ما نبودند. آن لحظه نیز طعم دیگری از خوشبختی را تجربه میکنی آن را مزه مزه میکنی و آن لحظه یقینا همگی به آرامش میرسیم.....
از وقتی یادمه تو زندگیم مدام دنبال معنا بودم اینکه چرا به دنیا اومدم، قراره به چی برسم یا قراره روی بقیه چه تاثیری داشته باشم روزها گذشت و هر روز بیشتر از روز قبل متوجه این میشدم که تنها لحظه ای که محبت ورزیدن و عشق وجود داره معنای زندگی هم پررنگ تر از قبل میشه، لحظه ای که دست کوچیک پسرک رو گرفتم چون زمین خورده بود و ناراحت بود که مورچه ها رو له کرده اونجا زندگی برام معنا پیدا کرد، زمانی که بار سنگین همسایه رو گرفتم از رو دوشش و اونم یک گل بهم هدیه داد و سرم رو بوسه زد یا اونجا که تن پر از زخم رفیقم رو در آغوش کشیدم و زخمای تنش و پانسمان کردم و هر دو با هم زدیم زیر خنده. اون لحظه ای که برای اولین بار بهت گفتم دوستت دارم همونجا به خودم آمدم دیدم عشق و محبت برام شده تمام زندگیم تنها دلیلی که دلم میخواد هنوزم زنده بمونم چون هنوزم امکان رسیدن به تو وجود داره و در خودم میبینم که برای بدست آوردنت دست به هرکاری بزنم حتی گذشتن از خودم تنها یک چیز میتونه من و از تو جدا کنه و اون هم مرگ خواهد بود که در اون صورتم در اون دنیا دوباره پیدات میکنم و از سر نو عاشقت میشم.
وقتی به گذشته برمیگردم تو رو اونجا میبینم کنار جوی آب نشستی و منتظری چوب رو از تو آب بردارم و دوباره قایق بازی کنیم، اکنون که ظهر ها یه نگاه به خودم میندازم میبینم لحظه شماری میکنم تا بتونم برای اندک زمانی با تو صحبت کنم و وقتی یه سری به آینده میزنم خودم و کنارت تصور میکنم لحظه ای که همه چی تازه شروع شده و شریک زندگی همدیگه شدیم. نمیدونم چرا توی هر لحظه ای از زندگیم چه گذشته، حال یا آینده تو برام نقش پررنگی داشتی و داری اگر قرار باشه خودم کارگردان زندگیم باشه تو نقش اول تمام سناریو های زندگیم رو گرفتی و خواهی گرفت. اینکه همیشه هر لحظه توی قسمتی از ذهنم بودی و مثل یک روزنه ی کوچیک نور تو قلبم سوسو میزدی لبخند رو لبام میاره اینجوری حس میکنم دلیل زنده بودنم تمام سالها با من بوده و من خبر نداشتم.
+شکستی: _شکستم،خورد شدم،نابود شدم +پوزخندی زد،مطمئنی آخه هنوز که سرپایی.. _سرپام نفس میکشم اما خیلی وقته مُردم +نه تو هنوز زنده ای تا وقتی نفس میکشی زنده ای من خودم و میخوام نه تو رو کلی فرق کردی من اونو میخوام که صدای خندش کل دنیا رو میگرفت همون که میجنگید برای داشته هاش _ولم کن خیلی وقته از دست دادمت خبر نداری بوی گند جسدت کل دنیا رو برداشته، اینا رو میبینی تیکه شیشه ها رو اینا رو نگهبان میاره پشت ساختمون که هر وقت آدما از زندگی یا آدمای دیگه کلافه شدن بیان اینجا و این شیشه ها را تیکه تیکه کنن شاید یه ذره آروم بشن البته بعضیام کار خودشون و تموم میکنن +خب تو هم بکن مگه همینو نمیخوای _عصبی شدم و اشک از چشمام جاری شد دستامو گذاشتم رو گوشام نه نمیتونم نه دیگه نمیتونم آخه چجوری دلم بیاد چشمای پر از اشکشو از اون بالا ببینم؟ +یه لحظه اینور و ببین تو چشمام نگاه کن خواهش میکنم برگرد به خودت با صدای بلند فریاد زد، منو ببین ببین منو _عَه دهنت و ببند،یه تیکه شیشه برداشتم و فرو کردم تو قلبش به نفس نفس افتاد ذره ذره چشماشو بست همون چشمای فندقی شو حتما مُرده بوده. زانو زدم براش، بغلش کردم و زار زار براش گریه کردم.