«تنها درخت رنگین شهر، متعلق به جادوگر کوهستان بود.»
شب قبل مانند همیشه باران باریده بود، اما امروز؛ تمام درختان شهر خشک شدند.
هرکسی دیدگاه خودش را داشت، شخصی میگفت با تغییر فصل خشکسالی برگشته، دیگری میگفت کار جادوگر در کوهستان است که ساکنان شهر را نفرین کرده، و من میگفتم، آن درختان بودند که مارا تبعید کردند.
باران تنها کسی بود که به آنان توجه میکرد، سایر ساکنان صبح به صبح چایشان را با آب جوش نسبتا داغی که دهان سوز نباشد، مینوشیدند.
در قابلمههایشان آب به همراه سبزیجات و چندین ادویه قلقل میکرد.
هرچه میخواستند در دسترس داشتند.
اما زمانی که از کنار یک درخت خشک و پیر میگذشتند، سرشان را از روزنامه بلند نمیکردند. و در همان حالت فلاسک خود را بالا میآوردند و در فنجان میریختند.
اگر آنها به آن درخت نگاه نمیکردند، چرا آن باید به آنها نگاه میکرد؟
و این دلیلی بود که، هر وقت از کنار آنها پرواز میکردم. حتی اگر تنها سه قطره آب همراه داشتم. آن را بر ریشه آنها میریختم.
درختی که بر روی کوهستان کاشته بودم، تنها درختی بود که هنوز رنگ داشت.
و در کنار آن، سحر جادویی بر زمین پخش شده بود.
نقدها
هنوز نقدی ثبت نشده است
نقدهای این داستانک اینجا نمایش داده میشوند.