«تن منجمد و روح گمشده»
در طلوع آفتاب، یکی دیگر نفس نمیکشید.
در آغوشم، مانند کریستال های یخ زده میدرخشید.
اشک شمعها سرازیر شد، ابرها بغض کردند.
هیچ گرمایی آن تن منجمد شده را ذوب نمیکرد.
زیرا خونِ درون رگ هایش یخ زده بود.
به اطرافم چشم میدوزم؛ گمان میکنم هنوز اینجا حضور دارد.
تفاوتاش این است که نمیتوانم روحاش را ببینم.
دیگران گمان کردند عقل خود را از دست دادهام.
میدانستم هنوز آنجاست، قول داده بود هیچوقت نرود.
او آدمی نبود که قولها را بشکند.
آخر پیمان که ظرف و ظروف شکستنی نبود. طنابی محکم بود.
اما چه کنم؛ نخ آن طناب هم به آخر رسید.
و اشک های من هم، چیزی جز گودالی خیس بر روی زمین نبودند، که رد پای ارواح را نشان میدادند.
نقدها