«گل رز با شعلهی شمع میسوزد.»
هیچ آتشی سوزان تر از چشمانش نبود، زمانی که برخلاف همه ایستاد، به آنها چشم دوخت و با صدای بلند و رسا گفت: «هرکس که یک قدم به او نزدیک شود، مطمئن میشوم که از این اتاق بیرون نرود. حداقل نه با پاهای خودش!»
کودک در آغوشش آرام تر از همیشه بود، هرچند که صدای گریهی خدمتکارهای ملکه گوش همه را کر کرده بود. با دستانشان را جلوی دهانشان را گرفتند. در این یک مورد باهوش بودند.
بیگانگان گمان میکردند میتوانند سرزمین را تصرف کنند، ملکه را به اسارت بگیرند و ولیعهد را بکشند.
اما هیچ نمیدانستند آن ملکه، از خار های گل رز هم تیز تر، از شعلهی شمع سوزانتر؛ و صدایش از برش هوا توسط شمشیر بلندتر است.
نقدها
هنوز نقدی ثبت نشده است
نقدهای این داستانک اینجا نمایش داده میشوند.