به زندگانی میاندیشم
چه تنهاییم ما آدم ها
چه خوشخیالیم و چه بیهوده امیدوار
ماییم که سرشت پوچ زندگی را
لابلای رنگ و لعاب آرزو میپیچیم
و روبان عشق را دورش حلقه میکنیم
ابد و ازلش در پیچ و تاب تنهایی گم میشود و
عطر و بویش در تندباد جان کندن
تحفه زندگانی همین اندازه تهیست ...
حتی گاهی تو را بلند میکند و
به خاک داغت میکوبد
عجیب نیست دوست من؟
آن زمان که باید شانه ای باشد
برای گریستن،
جنبده ای دور و برت نیست
و آن موقع که از وجود خودت هم بیزاری،
صورتک ها تنهایت نمیگذارند
گاهی دلت میخواهد
بروی و چندی کنج ذهن خودت کز کنی
شاید آرام گرفتی
شاید صدای گریهات بیرون نیاید
شاید ...
ولی چه باید کرد که آنجا هم
شبح ترس دست از سرت برنمیدارد
ترس از چه؟ کاش میدانستم
انسانها همیشه میترسند
ترس از تمام شدن، نرسیدن، نماندن، نتوانستن ...
ولی ما که عاقبت کار را از بریم
نیاکان با سخاوتمان به ما یاد داده اند
روزی همگی به خاک حسرت خواهیم خفت...
نقدها
هنوز نقدی ثبت نشده است
نقدهای این داستانک اینجا نمایش داده میشوند.