روزگارم خاکستریست
از ماتم سوختن پر پروانه ها
غمگین و آواره میگردم
به میان آوار زندگانی ام
پی ته مانده جانی
تکه عشقی
و خرده یادی
آری
پروانه ها ...
هزاران هزار تا ...
جمله بال هایشان،
شکست بی ثمر کائنات
در تقلید از نقش چشمان تو
چه بگویم از این درد ...
من هم پروانه ای بودم
پر هایم بیشکل ترین
در قیاس با چشمان تو
روز و شب طوافت کردم
بال زدم
گاهی مشتاق
گاهی رنجور
و اغلب بی اثر
تا مگر برگزینی ام
تا مگر نیم نگاهی بیندازی و
در دام افکنی ام
اما نه ...
عاقبت سوختم
در هرم حضور و
شوق وصالت
افسوس
خبرت نیست
که اکنون
چه دردمندانه
غرق این ماتم هستم و همچنان
روزگارم خاکستریست ...
نقدها
هنوز نقدی ثبت نشده است
نقدهای این داستانک اینجا نمایش داده میشوند.