در جستجوی عشق حقیقی؛
بخش دوم
شما لابد از این هوای دل انگیز و آواز کلاغ ها حظ میکنید و از قدم زدن در بلند ترین خیابان خاورمیانه غره شده اید. حواستان میان شلوغی مردم و بازاریان گم میشود و عنان چشمان خود را با دیدن دوشیزه خانم های پریچهر از کف میدهید. میدانستم که تصدیق خواهید کرد؛ سابقا در جایگاه شما بوده ام آقای دکتر.
اکنون اما بحث اینجاست که اینها جملگی ظواهر و زرق و برق کار اند. مثلا آن بازاری را نگاه کنید. نه او نه، آن یکی که دارد کفش میفروشد را عرض میکنم. از همینجا هم میتوان دید که دارد با ذوق و شوق تمام جعبه ها را باز میکند برای آن مشتری. لبخندش را میبینید؟ بنظرتان چه چیزی سبب آن شور و آن نیشخند است؟ آها شما میگویید بخاطر فروش و کسب پول است. با شما کاملا هم نظرم دوست من. حالا سوال من این است: آیا نمیتوانست بخاطر عشق به همنوعش، عشق به یک انسان دیگر که قادر است برای خود کفش بخرد و پابرهنه نباشد، آن لبخند تصنعی را رنگ و بو ببخشد؟ میگویید شاید اینطور هم باشد اما دوست من، اگر اینطور بود چرا شما ابتدا این حدس را نزدید؟
نقدها
هنوز نقدی ثبت نشده است
نقدهای این داستانک اینجا نمایش داده میشوند.