در جستجوی عشق حقیقی؛ بخش چهارم میگویند شهوت خودپرستی، فخرفروشی، ثروت، ارضای جسمانی و غیره جملگی میتوانند جایگزین عشق واقعی شوند اما خب از کجا عشق واقعی را بشناسیم که مبتلا به اینها نشویم؟ علمای دینی و عرفانی از ما خواسته اند که اهدافمان را به خواسته های غیرمادی گره بزنیم؛ به اصطلاح، برای رضای خدا. متوجهید دیگر؟ از دید من، این هم برای تعریف عشق مهمل است! من میتوانم همین حالا شما را برای رضای خدا و عشق به خدا به قتل برسانم چون معتقدم کافر هستید. قاضی هم برای جهاد در راه دین و رضای خدا، دستور اعدام مرا صادر میکند چون معتقد است حکم خدا را زیر پا گذاشته ام. یا مثلا بنده میتوانم هفتاد سال یک گوشه خانه بنشینم و دعا کنم و نماز بخوانم، تمام عایدی ام را ببخشم به خیریه برای نیازمند ها. آیا این هم ناشی از شهوت چپاول وعده های اخروی نیست؟ فلان کار را انجام میدهم تا خداوند با فلان چیز مرا اجر دهد. پس میبینید عزیزجان؟ تا به اینجا همه ما بنده شهوت هستیم؛ حتی آن ملا و کشیش که ما را به دوری از شهوت دعوت میکنند.
روزگارم خاکستریست از ماتم سوختن پر پروانه ها غمگین و آواره میگردم به میان آوار زندگانی ام پی ته مانده جانی تکه عشقی و خرده یادی آری پروانه ها ... هزاران هزار تا ... جمله بال هایشان، شکست بی ثمر کائنات در تقلید از نقش چشمان تو چه بگویم از این درد ... من هم پروانه ای بودم پر هایم بیشکل ترین در قیاس با چشمان تو روز و شب طوافت کردم بال زدم گاهی مشتاق گاهی رنجور و اغلب بی اثر تا مگر برگزینی ام تا مگر نیم نگاهی بیندازی و در دام افکنی ام اما نه ... عاقبت سوختم در هرم حضور و شوق وصالت افسوس خبرت نیست که اکنون چه دردمندانه غرق این ماتم هستم و همچنان روزگارم خاکستریست ...
در جستجوی عشق حقیقی؛ بخش سوم بگذارید خودتان را مثال بزنم. ابتدا عذرخواهی مرا بپذیرید اگر رک میگویم. گفته بودید که استاد دانشگاهید مگرنه؟ بسیارخب، شما هنگام تدریس برای دانشجویانتان به چه چیزی فکر میکنید؟ مقصودم این است آن آتشی که شما را به تدریس وامیدارد از کجا سرچشمه میگیرد؟ شما هم برای پول اینکار را انجام میدهید؟ میفرمایید هم پول و هم علاقه به تدریس. متشکرم که صادقانه پول را مطرح کردید اما به شما میگویم که به تدریس هم علاقه ندارید. لطفا عصبی نشوید الان برایتان توضیح میدهم. شما در واقع بخاطر شهوت تدریس میکنید و نه علاقه. شما لذت میبرید از اینکه علم و دانشتان را پیش کسانی به نمایش بگذارید که فاقد آن هستند؛ یکجور پز دادن. بنابراین وقتی از شما سوالی میپرسند که جوابش را نمیدانید، احتمالا از کوره درخواهید رفت اگرچه در رفتار نشان ندهید. به من و من افتاده اید دوست عزیز؟ عیبی ندارد. حالا شما هم از من تنفر دارید مگرنه؟ بگذارید رک و پوست کنده بگویم؛ عشق و شهوت دو روی یک سکه اند. میگویند ... برویم آن طرف خیابان اینجا را کنده اند. مراقب ماشین باشید.
در جستجوی عشق حقیقی؛ بخش دوم شما لابد از این هوای دل انگیز و آواز کلاغ ها حظ میکنید و از قدم زدن در بلند ترین خیابان خاورمیانه غره شده اید. حواستان میان شلوغی مردم و بازاریان گم میشود و عنان چشمان خود را با دیدن دوشیزه خانم های پریچهر از کف میدهید. میدانستم که تصدیق خواهید کرد؛ سابقا در جایگاه شما بوده ام آقای دکتر. اکنون اما بحث اینجاست که اینها جملگی ظواهر و زرق و برق کار اند. مثلا آن بازاری را نگاه کنید. نه او نه، آن یکی که دارد کفش میفروشد را عرض میکنم. از همینجا هم میتوان دید که دارد با ذوق و شوق تمام جعبه ها را باز میکند برای آن مشتری. لبخندش را میبینید؟ بنظرتان چه چیزی سبب آن شور و آن نیشخند است؟ آها شما میگویید بخاطر فروش و کسب پول است. با شما کاملا هم نظرم دوست من. حالا سوال من این است: آیا نمیتوانست بخاطر عشق به همنوعش، عشق به یک انسان دیگر که قادر است برای خود کفش بخرد و پابرهنه نباشد، آن لبخند تصنعی را رنگ و بو ببخشد؟ میگویید شاید اینطور هم باشد اما دوست من، اگر اینطور بود چرا شما ابتدا این حدس را نزدید؟
زِ کُجا راهِ خِیال بَر تُو بِبَندَم کِه تُو خُود مایِه پِندار و خِیالی ...
نقدها
هنوز نقدی ثبت نشده است
نقدهای این داستانک اینجا نمایش داده میشوند.