دقیقا ساعت ۳ بود. مغازهها باز بودند و مردم در تکاپو. مری با لحنی کنایهآمیز گفت:《اگر انقدر حوصلهات را سر میبرم برو》. و تنه اش را به نشانه قهر چرخاند. سرم را بین موهایش بردم و در گوشش نجوا کردم:《خودتو لوس نکن. فقط به ساعتم نگاه کردم》. سرش را آرام چرخاند و خندید. ناگهان چهرهاش وا رفت:《داریوش یه چیزی ازت بپرسم قول میدی ناراحت نشی؟》 _تا چی باشه؟ +اصلا ولش کن _باشه. قول میدم +چرا بعضی وقتها با خودت حرف میزنی؟ چشمهایم را تنگ کردم:《کی همچین حرفی زده؟》 +قول دادی _باشه. ناراحت نیستم سکوت منزجرکنندهای حکم فرما بود. مری ناگهان به سمتی خیره شد: +داریوش اون دختر کوچولو رو نگاه کن _کو؟ ببینم دختربچه کوچکی با دامن چیندار و کفشهای چراغدار روی شنها تاتیتاتی میکرد. با لبخند به سمت مری برگشتم اما انگار غیب شده بود. از ترس بلند شدم. ساحل سوت و کور بود، مغازهها بسته بودند و هیچکس نبود. تنها صدای امواج سکوت را میشکست. به ساعتم نگاه کردم. ساعت ۳:۰۳ بامداد
روزی بر جای خدا تکیه زدم. با خاک خیال و شراب عشق گِلی ساختم و با آن گِل مخلوقی. با تنی به سفیدی کاغذ، به ظرافت قلم، به نرمی گلبرگ. برایش چشمانی ساختم به زیبایی برف، به سبزی برگ، به شهلایی آهو. موهایی به ظرافت ابریشم، به رنگ خیال، به بوی مهر. او را مهربان ساختم، عاشق و کمی لجباز. حال من شیفتهی آن مخلوقم. حال رو به خدا گویم. خدایی که خود را برتر بیند. تو توان خلق چون او داشتی؟؟
خودش را هم قد پسرک کرد و قشری از لبخند تصنعی بر صورتش کشید که تمام صورتش را پوشاند جز دو چشم سیاه و بی روحش که فریاد سکوت میزدند. پسرک آرام گفت:《چه شده آقا؟ می توانم بروم خانه؟ مادرم وقتی دیر می کنم نگران می شود》 _راستش را بخواهی مادر و پدرت به یک سفر فوری رفتند... فورا با گریه حرفم را برید و گفت:《پس چرا من را با خودشان نبردند؟... امکان ندارد آنها بدون من جایی بروند》دستی به سرش کشیدم و گفتم:《اسمت چیست پسر؟》با گریه جواب داد:《ایوان》 _گوش کن ایوان. این سفر آنقدر سریع و بدون برنامه بود که مادرت تنها توانست یک پیام برایت بگذارد. بیا جلو... بگیرش این سیب را مادرت برای تو گذاشته. فقط من را ببخش چون انقدر تو دیر کردی و من گرسنه بودم که یک گاز به سیبت زدم. از این موضوع ناراحت که نشدی؟ طوری سیب را از من گرفت که انگار آخرین جمله ام را نشنیده. آرام روی پله ها نشست و من روی سرش دست کشیدم. _مادرت خیلی دوستت داشت +من هم خیلی دوستش داشتم. خیلی بیشتر از پدرم او را تا دم در بردم. یک تماس گرفتم و از او خداحافظی کردم. در آخرین لحظه گفت:《اسم تو چیست؟》 _اسم من... اسم من جانه... جان اشنایدر
نباید جلوی این نیم وجبی صدایم بلرزد _ببینم کوچولو، تو از من نمی ترسی؟ با لبخندی شیطنت آمیز که بوهایی از تحقیر میداد موهایش را پشت گوش برد و به چشم هایم که در خاموشی میدرخشید خیره شد:《باید بترسم؟》. اجازه دادم نور چهره و لباس هایم را نمایان بکند. با دومین قدم دخترک مجبور به عقب نشینی و چسبیدن به دیوار نمناک شد. دست سردم را جلو بردم و دسته ای مو که جلوی صورتش آمده بود را مثل خودش پشت گوش انداختم و آرام در گوشش نجوا کردم:《واقعا میخواهی جواب سوالت را بگیری؟آدری؟》عجیب است. چهره ترسیدهاش مانند قبلی جذاب نیست
نقدها
هنوز نقدی ثبت نشده است
نقدهای این داستانک اینجا نمایش داده میشوند.