دقیقا ساعت ۳ بود. مغازهها باز بودند و مردم در تکاپو. مری با لحنی کنایهآمیز گفت:《اگر انقدر حوصلهات را سر میبرم برو》. و تنه اش را به نشانه قهر چرخاند. سرم را بین موهایش بردم و در گوشش نجوا کردم:《خودتو لوس نکن. فقط به ساعتم نگاه کردم》. سرش را آرام چرخاند و خندید. ناگهان چهرهاش وا رفت:《داریوش یه چیزی ازت بپرسم قول میدی ناراحت نشی؟》
_تا چی باشه؟
+اصلا ولش کن
_باشه. قول میدم
+چرا بعضی وقتها با خودت حرف میزنی؟
چشمهایم را تنگ کردم:《کی همچین حرفی زده؟》
+قول دادی
_باشه. ناراحت نیستم
سکوت منزجرکنندهای حکم فرما بود. مری ناگهان به سمتی خیره شد:
+داریوش اون دختر کوچولو رو نگاه کن
_کو؟ ببینم
دختربچه کوچکی با دامن چیندار و کفشهای چراغدار روی شنها تاتیتاتی میکرد. با لبخند به سمت مری برگشتم اما انگار غیب شده بود. از ترس بلند شدم. ساحل سوت و کور بود، مغازهها بسته بودند و هیچکس نبود. تنها صدای امواج سکوت را میشکست. به ساعتم نگاه کردم. ساعت ۳:۰۳ بامداد
نقدها
هنوز نقدی ثبت نشده است
نقدهای این داستانک اینجا نمایش داده میشوند.