خودش را هم قد پسرک کرد و قشری از لبخند تصنعی بر صورتش کشید که تمام صورتش را پوشاند جز دو چشم سیاه و بی روحش که فریاد سکوت میزدند. پسرک آرام گفت:《چه شده آقا؟ می توانم بروم خانه؟ مادرم وقتی دیر می کنم نگران می شود》
_راستش را بخواهی مادر و پدرت به یک سفر فوری رفتند...
فورا با گریه حرفم را برید و گفت:《پس چرا من را با خودشان نبردند؟... امکان ندارد آنها بدون من جایی بروند》دستی به سرش کشیدم و گفتم:《اسمت چیست پسر؟》با گریه جواب داد:《ایوان》
_گوش کن ایوان. این سفر آنقدر سریع و بدون برنامه بود که مادرت تنها توانست یک پیام برایت بگذارد. بیا جلو... بگیرش این سیب را مادرت برای تو گذاشته. فقط من را ببخش چون انقدر تو دیر کردی و من گرسنه بودم که یک گاز به سیبت زدم. از این موضوع ناراحت که نشدی؟
طوری سیب را از من گرفت که انگار آخرین جمله ام را نشنیده. آرام روی پله ها نشست و من روی سرش دست کشیدم.
_مادرت خیلی دوستت داشت
+من هم خیلی دوستش داشتم. خیلی بیشتر از پدرم
او را تا دم در بردم. یک تماس گرفتم و از او خداحافظی کردم. در آخرین لحظه گفت:《اسم تو چیست؟》
_اسم من... اسم من جانه... جان اشنایدر
نقدها
هنوز نقدی ثبت نشده است
نقدهای این داستانک اینجا نمایش داده میشوند.