روزی بر جای خدا تکیه زدم.
با خاک خیال و شراب عشق گِلی ساختم و با آن گِل مخلوقی.
با تنی به سفیدی کاغذ، به ظرافت قلم، به نرمی گلبرگ.
برایش چشمانی ساختم به زیبایی برف، به سبزی برگ، به شهلایی آهو.
موهایی به ظرافت ابریشم، به رنگ خیال، به بوی مهر.
او را مهربان ساختم، عاشق و کمی لجباز.
حال من شیفتهی آن مخلوقم.
حال رو به خدا گویم. خدایی که خود را برتر بیند.
تو توان خلق چون او داشتی؟؟
نقدها
قشنگ بود ☕