نباید جلوی این نیم وجبی صدایم بلرزد
_ببینم کوچولو، تو از من نمی ترسی؟
با لبخندی شیطنت آمیز که بوهایی از تحقیر میداد موهایش را پشت گوش برد و به چشم هایم که در خاموشی میدرخشید خیره شد:《باید بترسم؟》. اجازه دادم نور چهره و لباس هایم را نمایان بکند. با دومین قدم دخترک مجبور به عقب نشینی و چسبیدن به دیوار نمناک شد. دست سردم را جلو بردم و دسته ای مو که جلوی صورتش آمده بود را مثل خودش پشت گوش انداختم و آرام در گوشش نجوا کردم:《واقعا میخواهی جواب سوالت را بگیری؟آدری؟》عجیب است. چهره ترسیدهاش مانند قبلی جذاب نیست
نقدها
هنوز نقدی ثبت نشده است
نقدهای این داستانک اینجا نمایش داده میشوند.