باد روی تیغهی صخره زوزه میکشید و بزغاله، مست توهم خشت و سنگ، به گرگ عمیقِ پایین دره نگریست سنگی شلیک کرد و فریاد زد: ببین! من از تو خالیام؛ هیچ ترسی نیست!
گرگ چنگال در خاک کشید، چشم در چشمش دوخت و بیصدا گفت:
خطا میکنی تو ناستودهای، نه شجاع تو فقط پشت دستنیافتن من پنهان شدهای و این مسافت ذلیلانه را غرور مینامی آدمیان نیز چنیناند؛ در پناه سایهها و دیوارهای عافیت، ادعای خدایی میکنند. اما عیار وجود، آنگاه رو میشود که ارتفاع فرو ریزد و کلمات از عریانی انسان خجل شوند.
گرگ رو برگرداند. بزغاله با صدایی لرزان پرسید: اگر فرود آیم، خرد میشوم؟
گرگ نگفت، اما در آستانهی تاریکی نجوا کرد:
انگاه خواهی یافت که این بانک بلند، آوای ذات توست یا پژواک حقیر سنگها.
آن شب بزغاله درک کرد صخره نه اریکه، که قفسی بلند بود؛ و دریافت آنچه اعتمادبهنفس میخوانیم، تنها امنیتی است که هنوز فرو نریخته
و مهیبترین پرسش این است:
اگر تمام متکاهای قدرتت خاک شوند... از تو چه بر جا میماند؟
4پسند1نقد0
برای شرکت در گفتگوها و نشان دادن پسند، از اپلیکیشن فنجون استفاده کنید.
نقدها
نقل از یک حکایت قدیمی، با بازنویسی و تغییراتی از من🤎☕