مردی تمام جوانی و سپیدی عمرش را در آوارگی به دنبال معنای زندگی فرسود
پیر شد؛ لابلای صفحات غبارگرفتهی کتابها، در خلوت غریب معبدها و در کلام فیلسوفان ردی از آن جست، اما نیافت ،سرانجام، در شبی تاریک و بارانی با تنی خسته و روحی نومید به پیرمردی نابینا رسید
با نفسی سوخته پرسید:
تو... تو معنای زندگی را میدانی؟
پیرمرد نرم و آرام پاسخ داد : بله
اشتیاقی کهنه در دل مرد شعله کشید شتابان نشست و گفت:
چیست؟
پیرمرد دست لرزان او را گرفت و نجوا کرد:
چراغ را خاموش کن.
مرد چراغ را خاموش کرد و تاریکی مطلق، اتاق را بلعید
پیرمرد پرسید:
حالا چیزی میبینی؟
مرد در اعماق تاریکی زمزمه کرد:
نه
پیرمرد لبخندی ملایم زد و گفت:
پس چرا تمام عمرت به دنبال چیزی دویدی که فکر میکردی باید ببینی؟
1پسند0نقد0
برای شرکت در گفتگوها و نشان دادن پسند، از اپلیکیشن فنجون استفاده کنید.
نقدها
هنوز نقدی ثبت نشده است
نقدهای این داستانک اینجا نمایش داده میشوند.