اگر یک نابینا از تو بخواهد که آسمان را توصیف کنی آنگاه متوجه میشوی هیچوقت بلد نبودی صحبت کنی. [نویسنده نامشخص☕]
باد روی تیغهی صخره زوزه میکشید و بزغاله، مست توهم خشت و سنگ، به گرگ عمیقِ پایین دره نگریست سنگی شلیک کرد و فریاد زد: ببین! من از تو خالیام؛ هیچ ترسی نیست! گرگ چنگال در خاک کشید، چشم در چشمش دوخت و بیصدا گفت: خطا میکنی تو ناستودهای، نه شجاع تو فقط پشت دستنیافتن من پنهان شدهای و این مسافت ذلیلانه را غرور مینامی آدمیان نیز چنیناند؛ در پناه سایهها و دیوارهای عافیت، ادعای خدایی میکنند. اما عیار وجود، آنگاه رو میشود که ارتفاع فرو ریزد و کلمات از عریانی انسان خجل شوند. گرگ رو برگرداند. بزغاله با صدایی لرزان پرسید: اگر فرود آیم، خرد میشوم؟ گرگ نگفت، اما در آستانهی تاریکی نجوا کرد: انگاه خواهی یافت که این بانک بلند، آوای ذات توست یا پژواک حقیر سنگها. آن شب بزغاله درک کرد صخره نه اریکه، که قفسی بلند بود؛ و دریافت آنچه اعتمادبهنفس میخوانیم، تنها امنیتی است که هنوز فرو نریخته و مهیبترین پرسش این است: اگر تمام متکاهای قدرتت خاک شوند... از تو چه بر جا میماند؟
مردی تمام جوانی و سپیدی عمرش را در آوارگی به دنبال معنای زندگی فرسود پیر شد؛ لابلای صفحات غبارگرفتهی کتابها، در خلوت غریب معبدها و در کلام فیلسوفان ردی از آن جست، اما نیافت ،سرانجام، در شبی تاریک و بارانی با تنی خسته و روحی نومید به پیرمردی نابینا رسید با نفسی سوخته پرسید: تو... تو معنای زندگی را میدانی؟ پیرمرد نرم و آرام پاسخ داد : بله اشتیاقی کهنه در دل مرد شعله کشید شتابان نشست و گفت: چیست؟ پیرمرد دست لرزان او را گرفت و نجوا کرد: چراغ را خاموش کن. مرد چراغ را خاموش کرد و تاریکی مطلق، اتاق را بلعید پیرمرد پرسید: حالا چیزی میبینی؟ مرد در اعماق تاریکی زمزمه کرد: نه پیرمرد لبخندی ملایم زد و گفت: پس چرا تمام عمرت به دنبال چیزی دویدی که فکر میکردی باید ببینی؟
کارش نوشتن نامههایی بود برای کسانی که خود زبان گفتن نداشتند آدمها میآمدند، آشوب درونشان را میگفتند، و او آن را به واژههایی اهلی تبدیل میکرد روزی زنی آمد، مدتها سکوت کرد و گفت: چیزی بنویس که او هرگز برنگردد، اما بداند تا آخرین روز منتظرش بودم نویسنده قلم را زمین گذاشت کاغذی سپید برداشت بیآنکه قطرهای مرکب بر آن بریزد، آن را تا کرد و درون پاکت چسباند زن گفت: این که خالی است گفت: هر کلمهای که بنویسم، بخشی از این رنج را دروغ میگوید زن پاکت را بر سینه فشرد و رفت. مرد تنها ماند کاغذی سپید برداشت، تا کرد، نام خودش را روی پاکت نوشت و آن را درون کشو انداخت کنار دهها پاکت خالی دیگری که سالها بود به آدرس خودش میفرستاد
راهبی سالها در غاری تاریک به ریاضت نشست تا شیطان را زمینگیر کند هر روز در سکوت سنگها با سایهای سهمگین میجنگید، ریاضت میکشید و خود را عذاب میداد تا هیچ وسوسهای بر او غالب نشود. روز آخر، مسافری از راه رسید و او را خسته و نزار روی خاک دید راهب با افتخار سرش را بالا گرفت و گفت: تمام عمر در این غار جنگیدم تا شیطان را اینجا نگهدارم و نگذارم پایش به دنیای آدمها برسد. مسافر نگاهی به ته غار تاریک و خالی انداخت و نجوا کرد: شیطان سالهاست در شهر حکومت میکند،او تو را تمام عمر اینجا حبس کرده بود تا مزاحمش نشوی.
نقدها
منظور داستانکتون رو واضح رسوندین و زیبا بود...ولی شنا چه ربطی به جهل داره؟ جدا از مفهوم داستان باید به معنیش هم دقت کرد .
ممنون از دقتتون 🌱شنا اینجا استعارهست نه موضوع داستان اگه قرار بود هر استعاره رو تحتاللفظی بخونیم دیگه چیزی به نام ادبیات وجود نداشت 🤎☕