راهبی سالها در غاری تاریک به ریاضت نشست تا شیطان را زمینگیر کند هر روز در سکوت سنگها با سایهای سهمگین میجنگید، ریاضت میکشید و خود را عذاب میداد تا هیچ وسوسهای بر او غالب نشود.
روز آخر، مسافری از راه رسید و او را خسته و نزار روی خاک دید
راهب با افتخار سرش را بالا گرفت و گفت: تمام عمر در این غار جنگیدم تا شیطان را اینجا نگهدارم و نگذارم پایش به دنیای آدمها برسد.
مسافر نگاهی به ته غار تاریک و خالی انداخت و نجوا کرد:
شیطان سالهاست در شهر حکومت میکند،او تو را تمام عمر اینجا حبس کرده بود تا مزاحمش نشوی.
3پسند0نقد0
برای شرکت در گفتگوها و نشان دادن پسند، از اپلیکیشن فنجون استفاده کنید.
نقدها