کارش نوشتن نامههایی بود برای کسانی که خود زبان گفتن نداشتند آدمها میآمدند، آشوب درونشان را میگفتند، و او آن را به واژههایی اهلی تبدیل میکرد
روزی زنی آمد، مدتها سکوت کرد و گفت: چیزی بنویس که او هرگز برنگردد، اما بداند تا آخرین روز منتظرش بودم
نویسنده قلم را زمین گذاشت کاغذی سپید برداشت بیآنکه قطرهای مرکب بر آن بریزد، آن را تا کرد و درون پاکت چسباند
زن گفت: این که خالی است
گفت: هر کلمهای که بنویسم، بخشی از این رنج را دروغ میگوید
زن پاکت را بر سینه فشرد و رفت.
مرد تنها ماند کاغذی سپید برداشت، تا کرد، نام خودش را روی پاکت نوشت و آن را درون کشو انداخت کنار دهها پاکت خالی دیگری که سالها بود به آدرس خودش میفرستاد
4پسند0نقد0
برای شرکت در گفتگوها و نشان دادن پسند، از اپلیکیشن فنجون استفاده کنید.
نقدها
هنوز نقدی ثبت نشده است
نقدهای این داستانک اینجا نمایش داده میشوند.