سفر میکنم به شهری دور. به جایی که ادمی وجود نداشته باشه. اتفاقات تلخی نیوفته. سفر میکنم به جایی که مزرعه کوچیکی کنار خونه ام داشته باشم و هرروز صبح وقتی خورشید بهم سلام میکنه بلند شم و مشغول کار کردن توی زمینی بشم که فکرم از رو از هرچیزی دور میکنه.
سفر به جایی که جنگل هرروز صداهای بیشتر رو به گوشم برسونه و وقتی نفس میکشم، ریه هام پر شه از اکسیژن خالص و بویی که خیلی وقته توی این شهر تنفس نکردم. یه روز از بین جمعیت برای همیشه میرم...
نقدها
هنوز نقدی ثبت نشده است
نقدهای این داستانک اینجا نمایش داده میشوند.