مُتِوَهِم
خیلی وقته پامو توی این اتاق نزاشتم و حس میکنم اگر درش رو باز کنم موجی از خاطرات روی مغزم سرازیر میشن و من میمونم و فکرخیالش که چرا نیست و برای همیشه از بین رفته...اما تا چند وقت میخواد بسته بمونه؟
در اتاق رو باز میکنم و همونطور که فکر میکردم هرچیزی که نیاز بود تا یادم بیاد، جلو چشمام مثل یه فیلم رد میشه و من صدای تک تک لحظات رو میشنوم. خیال میکردم راحت تر از این حرفا باشه اما انگار ذره ذره دارم اب میشم.
اون اخرین بار اینجا بود و درش رو خودش بست و گفت اگر یه روز ندیدمت در این اتاق رو باز کن. روی میز یه کاغذ میبینم و احساس میکنم چیزیه که باید بهش نیاز دارم. یه دستخط، یه عکس یا هرچیزی که حال بدم رو تشدید بکنه.
روش نوشته شده اخرین دلنوشت من برای تو: بی تو میمیرم..
اما من هنوز از بین نرفتم، پس چرا تو نیستی و بی من رفتی...
0پسند0نقد0
نقدها
هنوز نقدی ثبت نشده است
نقدهای این داستانک اینجا نمایش داده میشوند.