تو اونقدر عزیزی که هرجا ببینمت بهت سلام میکنم. لا به لای درختای بلند توی جنگل، بین بوته های گل توی دشت، روی شن ها تو کویر گرم، زیراب های اقیانوس اطلس، روی قلهی سرد مثل دستات تو الوند، روی زمین توی خیابونی که قدم زدیم تا خود صبح تا برسیم به جایی که اسمش رو گذاشتیم مقصدِ ما، بین کهکشان هایی که هیچکدوم شیری نیستن و به رنگ ارغوان دراومدن..
هرکجایی که ممکن باشه ببینمت حتی از دور ترین نقطهی ممکن، گرچه در جهان بعدی، با صدای بلند بهت سلام میکنم تا بفهمی هیچ چیزی جز وجود ما مهم نبود...
نقدها
هنوز نقدی ثبت نشده است
نقدهای این داستانک اینجا نمایش داده میشوند.