من خودم رو دست راستین خدا میدونستم، جونان! هنوز هم این مقام رو در تن و روح خودم دارم، ولی اینکه حق این رو که بهش افتخار بکنم رو ندارم. این مقام، من رو کور کرد، از هزینه هایی که اعمالم درست میکنند.
من هر لحظه، هر اتفاق، هر قانون شکنی، هر بی امیدی رو برنامه ریزی کردم. ذره به ذره همهاشون رو میدونستم و فکر میکردم کافیه. فکر میکردم الان، برای خدای خودم میتونم مردمانی صاف و پر امید بیاورم.
اوه ولی چه اشتباهی میکردم، جونان، چه اشتباهی میکردم. همیشه فکر میکردم که باید یک چیزی باشه که عدالت رو متعادل کنه؛ یک آشوب در کنار این آرامش. ولی چقدر احمق، چقدر تهیذهن بودم که متوجه نبودم، که حواسم نبود این آشوب به بیگناه نباید برسد.
من دیگه دست خدا نیستم، جونان. ولی بهت میگم که صبر کن و امید داشته باش. همه چیز آخرش درست میشه. همه ظرف ها آخرش میشکنند، ولی یه زمانی، نه همیشه، ولی یه زمانی دوباره درست میشن.
صبر کن و تمید داشتهدباش. همین کافیه. همه چیز اینطوری درست میشه. برای من نشد، ولی برای تو میشه
نقدها
هنوز نقدی ثبت نشده است
نقدهای این داستانک اینجا نمایش داده میشوند.