فرد اول: درست دارم میبینم؟ فرد دوم یه عروسک خرسی با خودش داره؟
فرد دوم: اره...درست داری میبینی. چیزی شده؟
فرد سوم: اره چیزی شده که داری در موردش داد و بیداد میکنی؟
فرد اول: تو یه مرد بالغی! کدوم مرد بالغی با یه عروسک خرسی سر کار میاد؟
فرد دوم: شاید دلیلی داره.
فرد اول: هیچ دلیلی نمیتونه از خجالت اور بودنش کم کنه.
فرد سوم: پس چرا خودت یه پاپیون طرح آبنبات به لباست داری، فرد اول؟ اون هم خیلی خجالت اوره.
فرد اول: این جزوی از لباسمه، فرد سوم و هرجوری دوست دارم لباس میپوشم.
فرد سوم: منم مثل همیشه توی قهوهام آب پرتغال ریختم، و قهوه ام رو اینطوری دوست دارم. میبینی، همه یه چیز عجیبی داریم.
فرد دوم: درست میگه. حداقل عروسک خرسی من همیشه پیشم نیست و فقط روی میزمه. پاپیون تو همیشه توی چشم بقیهست.
فرد اول: جفتتون دیوونهاید.
(تمامی افراد بر اساس مردم واقعی هستن)
نقدها
هنوز نقدی ثبت نشده است
نقدهای این داستانک اینجا نمایش داده میشوند.