یه روز عادی دیگه بود. نونام رو گرم کردم، قهوه ام رو آماده کردم، و حاضر شدم که یک صبح دل انگیز دیگه داشته باشم ولی وقتی روی صندلی نشستم، یه صدایی شنیدم. اشنا بود، ولی گوشم رو متعجب کرد.
به سمت پنجره رفتم که ان صدا را ببینم. پنجره را که باز کردم با بادی که بخاطر باران سرد شده بود مواجه شدم. دستم را جلوی صورتم گذاشتم که بهتر بتوانم چشم به صدا بندازم.
وقتی بیرون رو نگاه کردم، این موجودات شگفت انگیز رو دیدم. یک جفتشان کنار یک دیگر راه میرفتند، دیگری بر روی زمین افتاده بود و در حال جان دادن بود، و دیگری در حال سوال شدن بر یک تاکسی. هرکدام جوری زندگی میکردند انگار هیچ جلویشان را نگرفته است.
آنقدری مجذوب این موجودات شدم، که صدای خنده ای که مرا به پنجره کشاند را فراموش کردم، و قهوه ام قبل از اینکه بخواهم بنوشمش، سرد شده بود.
نقدها
هنوز نقدی ثبت نشده است
نقدهای این داستانک اینجا نمایش داده میشوند.