برفراز شهری شلوغ و پر سر و صدا، همیشه به نوای باد میرقصد، و هیچکار دیگری نداشت که بکند. چه زندگی حوصله سربری داشت، فقط خیره شدن به شهر از ارتفاعی که حتی هیچ چیزی با جزئیات دیده نمیشد.حتی پرچم های دیگر آنقدری دور بودند که نمیشد وقت ها را با انها گذراند. چندین پرچم دیگر بیشتر در دیدش نبود، که به زور میتوانست انها را ببیند.آنقدری بالا بود که با انسان ها نمیتوانست حرف بزند، بله پرچم ها زبان انسان ها رو بلدن فقط چون خیلی بالا هستند نمیتونیم متوجهشون بشیم، و اونقدری سریع تکان میخوردند و عظیم بودند که هیچ پرنده ای بهشون نزدیک نمیشد.فقط باید به یک میله فلزی طویل وصل میشدند، به عنوان یک نشان کل عمرشان زندگی میکردند تا اینکه از جریان های بسیار باد و پوسیده شدن، پاره بشوند، و یک پرچم دیگر جایشان را بگیرد.او که خودش نمیخواست به این زودی ها پاره بشود. هرچقدر زندگی پرچمی اش خسته کننده بود، علاقه ای نداشت عاقبت پرچم های پاره را ببیند
نقدها