و در نهایت اگر اندوهت آنقدر زیاد شد که حرف زدن برایت دشوار بود، به سمت من بیا تا کنار هم سکوت کنیم...
شب دنیای مرا در آغوش گرفته بود، و سکوتی سنگین اما مخملی اطرافم را پر کرده بود. ماه چون سکهای نقره ای در آسمان میدرخشید. خیره به حلالهای براقش، دست روی سینهام گذاشتم، درست همانجایی که قلبم نامنظم میکوبید. زیر لب زمزمه کردم: «تو هم دلتنگ خانه شدی؟» آنقدر غرق در تماشای ماه بودم، که حس کردم دیگر قلبم نه عضوی از گوشت و خونِ من، بلکه تکهای نقرهفام و پر نور از ماه است. آری قلب من تکهای از ماه بود که حالا داشت در تن خاکی من، برای لمس دوباره آسمان پر پر میزد.
وقتی خورشید در انتهای افقِ کبود، آخرین شعلههای سرخش را پشتِ تپههای شنی پنهان میکرد، کویر تاره نفسی میکشید. نفسی که به همراه خود، وز وز ماسهها را بلند میکرد و سکوت آن صحرای شن را میشکست. دخترک قدم های برهنهاش را بر روی شنهایی که هنوز هم گرما را در خود حفظ کرده بودند گذاشت. زبری شنها لرزی به دلش انداخت و گرمایش تا عمق قلبش رسید. او به آسمان خیره شد. آسمانی که کم کم پردهای از سیاهی بر رویش کشیده میشد. حال آسمان، چون جعبهای شگفتانه از سیارات و ستارههای نقرهای منفجر شد. دخترک سرش را بالا گرفت و به این منظرهٔ رقصِ نور خیره شد. نسیم خنکی به همراه عطر ستارهها وسنگهای قدیمی وزید، که موهای دخترک را به حرکت در آورد. دخترک دستش را بالا گرفت. آنقدر آسمان شب نزدیک به نظر میرسید که در خیال خودش میتوانست یکی از آن گویهای نقرهای را به دست بگیرد. آرزوی دخترک این بود که ستاره باشد. عاشق آنها بود. جوری که هر شب به دل این کویر بی انتها میزد و خودش را در آغوش این فلکِ بینظیر پناه میداد
دیگر آفتاب جانی در بدن نداشت و نسیم خنک روز به روز در وجود درختان میپیچید. پلکهای درخت انگور هر روز سنگینتر میشد و انگار قرار نبود با چشمانش شاهد دانههای سرخ و ترش انار باشد. آری قرار نبود درخت مو، با آن سر و روی نارنجی رنگش شاهد چنین دلبریهایی از انار باشد. و وقتی انار این موضوع را فهمید، ترکی بر روی پوست سختش به وجود آمد و قطرهای سرخ از وجودش چکید. «ادامه داستانک، دلتنگی!»
از نویسندهای پرسیدند:«عشق را چگونه مینویسی!» مقابل چشمان نویسنده، تصاویری از هنر و قلمش نقش بست. لبخندی زد و گفت: «گاهی عشق را آنقدر سرخ مینویسم که قلبت به تپش بیافتد، و گاهی آنقدر سفید که چون نسیمی خنک و لطیف دور قلبت ببپیچد...!» ༺من نویسندهام، یک عاشقانه نویس༻
نقدها