_هیچی نشنوم کافیه ! *نه وایسا ببینن راستش اونطور که فکر می کنی نیست اون فقط دخترخالمه نه کس دیگه ای ، باور کن راست میگم من فقط تو رو دوست دارم .... _این بار چندم داری دروغ میگی ؟ هاااا خجالت هم خوب چیزیه بسه دیگه تمومش کن . *یعنی چی بارچندم ؟ _اون شب که با هم رفتیم کنار اسکله رو یادت میاد هِهه من چقد گیج بودم که حتی میتونستم واست جونم هم بدم همون موقع به گوشیت پیام اومد تو رفتی غذا بگیری فکر کردم پیامک اینکه چقد خرج کردی تا بهت پس بدم بود ولی همون که داری ادعا میکنی فقط دخترخالته بود ! _نهههه ! ببین اونطور که فکر میکنی نیست میتونم توضیح بدم " **بعضی آدم ها لیاقتش رو ندارن** حالا هم میتونی برگردی پیش همون دخترخالت که توی گوشیت عشقم اسمش رو ذخیره کردی...
زندگی هیچوقت تلخ نبوده و نیست البته برای خیلی از آدما که فقط لحظات خوب رو میبینن و خودشون نیستن ولی من و تویی که هر وقت هر جا سعی کردیم خودمون باشیم زندگیمون رو تلخ کردن هیچوقت روی قشنگ زندگی رو نمیبینیم.....!
باران تازه بند آمده بود و رودخانه آرامآرام از میان سنگها میگذشت. دخترک کنار آب نشست و دستش را روی سنگ خیس کشید. بوی خاک بارانخورده همهجا را پر کرده بود. ناگهان قایق کوچکی را دید که آرام روی آب میرفت. داخل قایق یک چراغ کوچک روشن بود؛ انگار کسی هنوز امیدش را گم نکرده بود.
صبح، رودخانه بوی خاک خیس میداد و آب گلآلود میان سنگها میدوید. باد سردی روی صورتم نشست و برگهای خیس زیر پاهایم صدا کردند. کنار آب، شاخههای شکسته و زبالهها جمع شده بودند. جلوتر رفتم و بطریای را دیدم که میان بوتهها گیر کرده بود. آن را برداشتم و ناگهان صدای ضعیف پرندهای از پشت درختان آمد. دنبالش رفتم و پرندهای زخمی را روی زمین دیدم. آرام در دستم گرفتمش و به آسمان ابری نگاه کردم. رودخانه هنوز کدر و خسته بود، اما انگار بعد از باران داشت دوباره جان میگرفت. همانجا فهمیدم طبیعت همیشه زیبا نیست، اما همیشه چیزی برای نجات دادن دارد.
وقتی پاکت را باز کرد، فقط یک جمله داخلش بود: «امروز به خانه نیا.» خندید؛ فکر کرد شوخیِ بدی است و پاکت را روی میز گذاشت. عصر، وقتی به خانه برگشت، دید تمام وسایلش هنوز سر جایشان هستند، جز یک چیز: قاب عکس خانوادگی. پشت قاب، نامهی دیگری پیدا کرد: «گفتم نیا؛ چون اینجا دیگر خانهی تو نیست.» آن شب، برای اولین بار فهمید بعضی خداحافظیها قبل از رفتن اتفاق میافتند.
نقدها