پارمیس
وقتی پاکت را باز کرد، فقط یک جمله داخلش بود: «امروز به خانه نیا.»
خندید؛ فکر کرد شوخیِ بدی است و پاکت را روی میز گذاشت.
عصر، وقتی به خانه برگشت، دید تمام وسایلش هنوز سر جایشان هستند، جز یک چیز: قاب عکس خانوادگی.
پشت قاب، نامهی دیگری پیدا کرد: «گفتم نیا؛ چون اینجا دیگر خانهی تو نیست.»
آن شب، برای اولین بار فهمید بعضی خداحافظیها قبل از رفتن اتفاق میافتند.
1پسند0نقد0
نقدها
هنوز نقدی ثبت نشده است
نقدهای این داستانک اینجا نمایش داده میشوند.