صبح، رودخانه بوی خاک خیس میداد و آب گلآلود میان سنگها میدوید. باد سردی روی صورتم نشست و برگهای خیس زیر پاهایم صدا کردند. کنار آب، شاخههای شکسته و زبالهها جمع شده بودند. جلوتر رفتم و بطریای را دیدم که میان بوتهها گیر کرده بود. آن را برداشتم و ناگهان صدای ضعیف پرندهای از پشت درختان آمد. دنبالش رفتم و پرندهای زخمی را روی زمین دیدم. آرام در دستم گرفتمش و به آسمان ابری نگاه کردم. رودخانه هنوز کدر و خسته بود، اما انگار بعد از باران داشت دوباره جان میگرفت. همانجا فهمیدم طبیعت همیشه زیبا نیست، اما همیشه چیزی برای نجات دادن دارد.
نقدها
هنوز نقدی ثبت نشده است
نقدهای این داستانک اینجا نمایش داده میشوند.