باران تازه بند آمده بود و رودخانه آرامآرام از میان سنگها میگذشت.
دخترک کنار آب نشست و دستش را روی سنگ خیس کشید.
بوی خاک بارانخورده همهجا را پر کرده بود.
ناگهان قایق کوچکی را دید که آرام روی آب میرفت.
داخل قایق یک چراغ کوچک روشن بود؛ انگار کسی هنوز امیدش را گم نکرده بود.
نقدها
هنوز نقدی ثبت نشده است
نقدهای این داستانک اینجا نمایش داده میشوند.