مثلث با صدای نازک پرسید«آیا ابعادِ بالاتر هم وجود دارند؟» مکعب مربع با مهربانی گفت«وقتی من وجود دارم، یعنی بالاتر هم هست.» پرسید:«پس تا بینهایت؟ اصلا وظیفهی من در این پیچیدگی چیست؟ درکِ هستی؟» مکعب گفت«نمی دانم تا کجا ادامه دارند، ولی فکر می کنم. وظیفه هرکس جهت دادن به هستیه. شاید الان کسی تو را درک نکند، ولی روزی میفهمند که یک مثلث هم نقش مهمی دارد.» مثلث غر غر کنان گفت: «من در تختستان زندگی میکنم؛ اونجا همه ذهنشون یک بعدیه. تاثیری میتوانم داشته باشم؟» مکعب به تختستان نگاه کرد و گفت: «مهم نیستی کجا زندگی می کنه، همین دید از بالا، تو را خاص میکند.» «اگر هیچ کاری نکنم چی؟» «جهان به حرکتش ادامه میدهد. این ما هستیم که ضرر میکنیم.» «اگر جهان تصادفی باشد و تلاشمان بیفایده شود اون وقت چی؟» «حتی اگر چنین باشد که نیست، ما تلاش کردیم نظمِ بهتری ایجاد کنیم. این خودخواهانه نیست.» « تو که بعد بالاتر مایی رازِ تمام هستی را میدانی؟ به نظرت اینجا نظمی داره؟» «نه،اما بر اساسِ آنچه میبینم می تونم بگم نظم وجود دارد بهش می گن ریاضیات!» «حالا هرچی چه کارکنیم؟» «فقط نقشِ خودمان را ایفا کنیم.»
«عباس مدرسه را زدند» «نه عزیزم چه هیولایی مدرسه می زنه» ولی جرعت نداشتم در را باز کنم. با شتاب دستگیره گرفت جیق کشید: « اون جا چیزی جز مدرسه نیست. عباس مدرسه را زندن!» بابغزی که دیگر نمی توانستم پنهانش کنم گفتم:« نه عزیزم، آروم باشه! ما که بچه نداریم» نمی گذاشتم در را باز کنم. صدا نامفهوم که همراه گریه زاری بود از گلوش بیرون می آمد:« عباس، بچه ها، آدم که بودند بگذارم شاید بشه کاری » درحالی که درگیره محکم گرفت بودم می خواستم راهی برای انکار پیدا کنم. اما نشد وقتی صدا دومین آنجا امد در را باز کردم دیگر مدرسه ای نبود. صدایی نبود جز شوین زن ها ...
به که بگویم! بچه ام را دوباره خاک کردم. هربار بخشی از او را ... این چه جنایتی بود بر ما روان داشتند بچه من یک کودک دبستانی بود.
نمی دانم بشر از من چه می خواهند! من فقط یک گربه ام. دیروز به ظرفی که در مقابلم بود. نگاه می کردم می خواستم سقوطش را نگاه کنم. ولی مثل این صاحبم خوشش نیامد جیق کشید. نمی دانم پیره زن چه اسراری دارد که شیر جلویم بگذارد یا چرا نمی گذارد لحظه ای تنها باشم. هرچند در آغوشم نمی گیرد و نوازشم نمی کند. ولی در آرزوی خوابیدن در لباس های پشمی بخوابم گاهی وقتی روی صندلی اش خواب است این کار می کنم. خیلی از دستم عصبی می شود. انسان ها کار هایی می کنند که من درک نمی کنم ولی توقعه ای نیست،من فقط یک گربه ام!
امروز کسی را کشتم. در حال فرار بود مستقیم تیر را با مهارت خاصی در پشت سرش فرود آوردم. جسم بیجانش بر زمین افتاد خونش در چند لحظه روی زمین سرد پخش شده. بی گناه بود، فقط رهگذری ساده بود که در زمان اشتباهی در مکان اشتباهی قرار گرفته بود. وقتی دوباره بالای سرش قرار گرفتم با همان بی احساسی پیشین، چند تیر دیگر در سرش شلیک کردم. این طبیعت من است. هیچ کس هم نمی تواند به من خرده بگیرد. چرا که من یک اسلحه هستم. اسلحه میان انسان ها تفاوتی نمی گذارد. فقط کارم را انجام می دهم و اختیار ندارم.