«عباس مدرسه را زدند»
«نه عزیزم چه هیولایی مدرسه می زنه» ولی جرعت نداشتم در را باز کنم. با شتاب دستگیره گرفت جیق کشید: « اون جا چیزی جز مدرسه نیست. عباس مدرسه را زندن!»
بابغزی که دیگر نمی توانستم پنهانش کنم گفتم:« نه عزیزم، آروم باشه! ما که بچه نداریم» نمی گذاشتم در را باز کنم. صدا نامفهوم که همراه گریه زاری بود از گلوش بیرون می آمد:« عباس، بچه ها، آدم که بودند بگذارم شاید بشه کاری » درحالی که درگیره محکم گرفت بودم می خواستم راهی برای انکار پیدا کنم. اما نشد وقتی صدا دومین آنجا امد در را باز کردم دیگر مدرسه ای نبود. صدایی نبود جز شوین زن ها ...