نمی دانم بشر از من چه می خواهند! من فقط یک گربه ام. دیروز به ظرفی که در مقابلم بود. نگاه می کردم می خواستم سقوطش را نگاه کنم. ولی مثل این صاحبم خوشش نیامد جیق کشید. نمی دانم پیره زن چه اسراری دارد که شیر جلویم بگذارد یا چرا نمی گذارد لحظه ای تنها باشم. هرچند در آغوشم نمی گیرد و نوازشم نمی کند. ولی در آرزوی خوابیدن در لباس های پشمی بخوابم گاهی وقتی روی صندلی اش خواب است این کار می کنم. خیلی از دستم عصبی می شود. انسان ها کار هایی می کنند که من درک نمی کنم ولی توقعه ای نیست،من فقط یک گربه ام!