مثلث با صدای نازک پرسید«آیا ابعادِ بالاتر هم وجود دارند؟»
مکعب مربع با مهربانی گفت«وقتی من وجود دارم، یعنی بالاتر هم هست.»
پرسید:«پس تا بینهایت؟ اصلا وظیفهی من در این پیچیدگی چیست؟ درکِ هستی؟»
مکعب گفت«نمی دانم تا کجا ادامه دارند، ولی فکر می کنم. وظیفه هرکس جهت دادن به هستیه. شاید الان کسی تو را درک نکند، ولی روزی میفهمند که یک مثلث هم نقش مهمی دارد.»
مثلث غر غر کنان گفت: «من در تختستان زندگی میکنم؛ اونجا همه ذهنشون یک بعدیه. تاثیری میتوانم داشته باشم؟»
مکعب به تختستان نگاه کرد و گفت: «مهم نیستی کجا زندگی می کنه، همین دید از بالا، تو را خاص میکند.»
«اگر هیچ کاری نکنم چی؟»
«جهان به حرکتش ادامه میدهد. این ما هستیم که ضرر میکنیم.»
«اگر جهان تصادفی باشد و تلاشمان بیفایده شود اون وقت چی؟»
«حتی اگر چنین باشد که نیست، ما تلاش کردیم نظمِ بهتری ایجاد کنیم. این خودخواهانه نیست.»
« تو که بعد بالاتر مایی رازِ تمام هستی را میدانی؟ به نظرت اینجا نظمی داره؟»
«نه،اما بر اساسِ آنچه میبینم می تونم بگم نظم وجود دارد بهش می گن ریاضیات!»
«حالا هرچی چه کارکنیم؟»
«فقط نقشِ خودمان را ایفا کنیم.»