در اتاق کوچک و خاکستری رنگی نشسته و سرش را روی میز آهنی گذاشته. با بیحوصله به دکمه مکانیکی قرمز نگاه میکنه که در وسط میز قرار دارد.
دستش را به حالت سربازی وظیفه شناس که هر لحظه را قدم رو حرکت میکند گرفته و طراف دکمله می پاید تا نکند کسی دکمه را فشار دهد. اما دشمن اصلی در سر خودش است. کنجکاویه ذهنش با صدای زمزم وار ولی پیدرپی، بدون توفق، پیدرپی میپرسد اگر دکمه را فشار بدهی چه میشود؟
پژواک صدا در سرش که هر لحظه پرطنین تر میشود. انگشتانش به آرامی سس میشوند