اولین چیزی که مُرد، ساعت بود. نه عقربههایش ایستادند، نه باتریاش تمام شد. فقط دیگر هیچکس نفهمید ساعت چند است. مردم صبح از خواب بیدار میشدند و نمیدانستند صبح است یا چیزی که زمانی صبح نامیده میشد. نانوا نان میپخت، مدرسهها درها را باز میکردند، قطارها حرکت میکردند؛ همهچیز سر جای خودش بود، جز زمان. بعد، کمکم، آدمها شروع کردند به فراموش کردن اینکه چرا عجله دارند. دومین چیزی که مرد، اسمها بود. مادری یک روز به پسرش نگاه کرد و نتوانست اسمش را به خاطر بیاورد. نه اینکه فراموش کرده باشد؛ بدتر از آن. احساس کرد هیچوقت اسمی برای او وجود نداشته. فردای آن روز پسر هم اسم مادرش را یادش نبود. سه روز بعد، مردم همدیگر را فقط با اشاره صدا میزدند. چهارمین چیز، خاطره بود. سومی را هیچکس به یاد نمیآورد. و این مسئله عجیب نبود. وقتی خاطره نباشد، نبودن چیزی عجیب به نظر نمیرسد. آخرین روز، همه در میدان اصلی شهر جمع شدند. پیرمردی روی سکویی رفت و گفت: «باید بفهمیم چه اتفاقی برایمان افتاده.» کسی پرسید: «برای چی؟» پیرمرد جواب نداد. مدتی فکر کرد. بعد گفت:«نمیدونم.» و همه خندیدند. نه از روی شادی. از این جهت که برای اولین بار
یه روز یه کتاب میخونی و با نویسندهای آشنا میشی که افکارش با افکارت همسوئه. زیر قلمش شخصیتهایی پرورش میده که کنش و واکنششون یه طور دیگه برات قابل درکه. به خوندن ادامه میدی و به تعداد این نویسندهها اضافه میشه و در عین حال محدود میمونن چون انتظارت از بقیهٔ کتابها و نویسندهها میره بالا. سعی میکنی سطح انتظاراتت رو بیاری پایین ولی دوباره که برمیگردی سراغ همون نویسنده، همون قلم، همون دنیا و همون جهانبینی و درک متقابل، یادت میفته نویسندگی چه هنر خطیر و باارزشیه اگه آدم درستش انجامش بده. بعد دلت میخواد جای اون نویسنده بودی، توی مغزش، در گنجهٔ ایدههاش رو باز کنی و بفهمی اون جرقهٔ اولیه از کجا اومده، چطور بهش پر و بال داده، چطور با شخصیتاش زندگی کرده، همونطوری که تو باهاشون زندگی کردی یا یه جور متفاوت؟ قطعا شخصیتها اول برای نویسنده قابل درکتر بودهن، ولی تو هم درکشون کردی مگه نه، نکنه درکت با درک نویسنده ازشون متفاوت بوده؟ نکنه بااینکه با گوشت و استخون لمسشون کردی بازم چیزی از قلم افتاده؟ هیچ دو نفری هرگز یه کتاب رو مثل هم نمیخونن پس نکنه هیچ مخاطبی هرگز همون کتابی که نویسنده نوشته رو نمیخونه؟
میگردی، بین فلسفه میگردی، لابهلای ادبیات میگردی، درون سینما میگردی، میان موسیقی میگردی، بلکه فيلسوفی تو را یافته باشد، ادیبی تو را نوشته باشد، فیلمسازی تو را ساخته باشد، موسیقیدانی تو را نواخته باشد.
-بیخیال، کی به عواقبش اهمیت میده؟ +عقل سلیمِ من اهمیت میده!
-همین رو کم داشتیم که این هم اضافه شه! +کائنات واقعاً امروز کمر به قتلمون بسته.
نقدها
من درحال قانع کردن دوستم که به فنا دادن زندگیم و نادیده گرفتن هر خصوصیت بد طرف ارزش داره ، چون صرفا چشمای قشنگی داره
وای 😂